سفری دوباره به دیار کریمان، اردیبهشت 1430
عضو هیأت علمی دانشگاه ملی مهارت و پژوهشگر برتر استان کرمان با رویکرد مهارتی

/// وقتی به کرمان سفر میکنی، حتماً گذشته پرافتخار و تمدن کهن این استان پهناور برایت زنده میشود. در خیابان و از پنجره ماشین دنبال همان شهر باستانی کویری، گرم و خشک و سنتی میگردی؛ همان شهری که بیستوچند سال قبل که آنجا بودم دقیقاً عین یزد خودمان بود حتی نسبت به ما، کمی عقبافتاده بود. همان شهری که اصلاً نمیشد با شهرهای بزرگی چون اصفهان، مشهد، تبریز و یا تهران مقایسهاش کرد. آن سالها روح زندگی در شهر کمکم در حال رنگ باختن بود و من که آن زمانها بیشتر به این شهر پر رمز و راز سفر میکردم، میپرسیدم بهراستی این خطه تغییر را دوست ندارد؟ چرا هرروز آن مثل قبل است؟ راستش را بخواهی دلم به حالش میسوخت به حال مردمانش، به حال جغرافیایش، به حال صنعتش، به حال بازارش، به حال تاریخش، به حال کشاورزیاش، به حال منابع آبیاش، به حال سرمایههای فراریاش، به حال آدمهای خوشفکر فراری از این خطه، به حال فضای شهریاش. با خودم میگفتم این خطه که همیشه کارکشتهترین سیاستمداران، مجاهدان، فناوران، بهترین صنایع و خوشفکرترین مدیران تراز ملی و بینالمللی را در خود پرورش داده، چرا فکری به حال خودش نمیکند؛ اصطلاحاً «چرا باغچه خودش را بیل نمیزند؟». راستی آیا هنوز هم در کشاورزی و بویژه جنوب استان از بیل استفاده میشود؟ آیا هنوز هم از اعماق حدود 400 متری زمین برای کشاورزی آب بیرون کشیده شده و در جویهای خاکی و با آبیاری غرقابی به هدر میرود؟ آیا هنوز هم سرطان در این قطب کشاورزی کشور بیداد میکند؟ آیا هنوز هم مردمانش آنچنانکه باید مطالبهگری را یاد نگرفتهاند و آن را پشت نقاب محجوبیت و بساز بودن پنهان میکنند؟ آیا هنوز هم مدیریت کلان این خطه در دست غیر کرمانیهاست؟ آیا هنوز هم صنایع بزرگ این استان در دست دیگران است؟ آیا هنوز هم حلقههای زنجیره تأمین و تولید تکمیل نشده و بین آنها دیگرانی قرارگرفتهاند؟ آیا هنوز هم غریبنوازی و غیربومی گرایی در این گستره جغرافیایی ارجحیت دارد؟ آیا هنوز هم نسبت به همشهریان و هم استانیهای خود بیاعتمادی وجود دارد و بهاصطلاح «مرغ همسایه غاز است؟»، آیا هنوز هم نمایندگان مردم در جهت احقاق حقوق حقه مردم این شهر با هیاهوی تبلیغاتی و سردادن شعارهای غیرواقعی انتخاب میشوند؟ آیا هنوز هم این انتخاب شدنها فقط برای بیرون زدن از این استان و این آبوخاک و سکوی پرش است؟ پرش به کجا و به چه چیزی؟ مگر خود این استان و این شهر چه کم داشت؟ اگر چیزی کم داشت و شما برای اصلاحش آمده بودید پس کجا رفتید؟ کجا برای خدمت بهتر و آمادهتر از اینجا؟ آیا هنوز هم جوانان و دانشجویان این خطه فاقد مهارتهای اولیه موردنیاز بازار کار هستند و فقط عمرشان را برای اخذ مدارک و طی کردن مدارج عالیه به هدر میدهند؟ راستی از حال و هوای بازار وکیلش چه خبر؟ آنجا حال و هوای خوبی داشت، روح زندگی بیشتر جریان داشت هر وقت کرمان میآمدم سری به آنجا میزدم. در اردیبهشتماه پرستوها بالای فضای سبز واقع در فاصله بین بازار مسگران، حمام گنجعلیخان و کاروانسرا هیاهویی به پا میکردند، آن سالها همیشه آنجا پر از توریست بود و کلی کودک و خردسال در حال بازی بودند و با توریستها عکس یادگاری میگرفتند، شاید هم چندکلمهای یاد میگرفتند. نمیدانم آیا هنوز آن درخت بید بزرگ در وسط آن فضا هست یا نه؟ الان دیگر باید خیلی بزرگشده باشد. یادم هست آن روزها که سری به مغازههای فروش صنایعدستی میزدم دیگر استادکارها مثل قبل مشغول به کار نبودند؛ از مغازهدارها که سؤال میپرسیدم اکثراً میگفتند این ظرف کار اصفهانه، اینیکی کار یزده، این یکی مال تبریز یا تهرانه. همیشه بازار کرمان بهعنوان یک بازار سرپوشیده بزرگ جهان یکی از مقاصد اصلی گردشگران بوده و حس و حال خوبی به بازدیدکنندگان میداد. بگذریم…
در همین افکار بودم که کادر پرواز آمادگی خود را برای فرود در فرودگاه بینالمللی کرمان اعلام کرد. در حال برگرداندن صندلی و میزها بهجای اولیه خود در این فکر بودم که آیا این فرودگاه واقعاً بینالمللی است یا فقط اسم آن را یدک میکشد؟ آیا بعد از این همهسال تغییر کرده یا همان است که بوده؟ آیا هنوز…؟
از هواپیما که پیاده شدم، مات و مبهوت ماندم. آیا اشتباهی رخداده است؟ ممکن است هنگام سوارشدن اشتباهی رخداده باشد؟ اما نه کادر پرواز همین چند دقیقه قبل اعلام کردند به کرمان پایتخت مقاومت جهان اسلام و زادگاه سردار سلیمانی رسیدیم. این را دیگر مطمئن بودم اما مشکل کجاست؟ همچنان در افکار خود غرق بودم که گرمی دست یک آشنای قدیمی روی شانهام مرا به خود آورد. از مدیران خوشنام و باسابقه استان بود با آن کتوشلوار منظم و پوشش همیشگیاش که زبانزد بود و زمستان و تابستان نداشت. چنددقیقهای در سالن فرودگاه به حال و احوالپرسی پرداختیم، ضمن اینکه سالن فرودگاه هم اصلاً مثل قبل نبود و من همچنان ذهنم درگیر این مسئله بود. خیلی دوست داشتم این ناهمخوانی با داشتههای ذهنی خودم را از ایشان پیجو شوم و درگیری ذهنیام کمتر شود. فکر کنم او هم پی به این مسئله برده بود، پرسید: «آخرین بار که به اینجا آمدهای چند سال پیش بود؟» سریع گفتم: «حداقل 20 سال». آنجا بود که فهمید اضطراب ذهنی من ناشی از چیست. ازآنجاکه آدم رکگویی بود، گفت: «خلاصه بگویم دیگر آن شرایط 20 سال پیش و تصورات ذهنی خود را فراموش کن. اکنون با چهرهای کاملاً متفاوت از شهر و استان روبهرو خواهی شد؛ شهری مدرن در کنار حفظ اصولی سنتها با معماری پایدار شهری». با لبخندی همراه با چاشنی تعجب گفتم: «چه خوب» ولی واقعیتش جدی نگرفتم. با خودم گفتم احتمالاً دستی به سر و روی فرودگاه که جلوه اولیه شهر از دید مسافران هوایی است، کشیدهاند. او همچنان ادامه داد و مثل همیشه با کلی عدد و رقم عجیبوغریب در خصوص مسائل کلان اقتصادی، صنعتی، سرمایهگذاری و مدیریتی مربوط به استان ذهن مرا بیشتر درگیر کرد، استاد این کارها بود و حقیقتاً همیشه آمار جامع و کاملی داشت. اگر نمیشناختمش میگفتم حالش خوب نیست، سنش هم که بالا رفته، ولی چشمانش برق عجیبی داشت، به اعداد و ارقام مسلط بود، خیلی مطمئن بر مسند سخن نشسته بود و همچنان بر چپ و راست ذهن درگیر من می تازید. اگر واقعاً این وقایع و اعداد و ارقام درست باشد باید تحولی شگرف رخ داده باشد؛ وقایع اتفاقیهای خواهد بود. چندگانهای از خوشحالی، تردید، تعجب و درگیری ذهنی وجودم را فراگرفته بود. خوشحال از اینکه ممکن است این خطه بالاخره مسیر خود را یافته باشد، تردید در مورد این حجم از موفقیت، تعجب از اینهمه تغییر طی این مدت اخیر و درگیری ذهنی به دلیل ناهمخوانی اینهمه تغییر با مشخصههایی که از این شهر و سیستم حکمرانیاش داشتم. اگر اینهمه تغییرات درست است بایستی نقطه عطفی داشته باشد. آن نقطه عطف چه بوده؟ در چه مقطعی بوده؟ و چه کسی آن نقطه عطف را تثبیت کرده؟ چگونه اینهمه تغییر مدیریتشده؟ چه چالشهایی داشته؟ سؤال پشت سؤال. از طرفی دلم نمیخواست به روی خود بیاورم یا در اطلاعات ارائهشده از سمت وی تردید کنم. بهترین کار این بود که بروم با بازدید میدانی بهاصطلاح «سری دربیاورم». گویا او هم متوجه این سردرگمی در افکار من شده بود. مطابق رسم مهماننوازی که شهره کرمانیهاست به یک نشست دوستانه و گپوگفت دعوتم کرد. من هم پذیرفتم ولی قبل از آن بایستی در شهر چرخی میزدم. بهکلی فراموش کرده بودم برای امری دیگر به این شهر آمده بودم ولی مهم نبود، خداحافظی کردم. در نگاه آخرش با زیرکی تمام و با حرکت مردمکان چشمش و نوع دست دادنش که باز هم استاد این کار بود گفت: «شک نکن همینه که گفتم.» او رفت و مرا با این همه عدد و رقم و تردید تنها گذاشت. هنوز درگیر فضای سالن انتظار فرودگاه بودم با خودم گفتم همینجا اطلاعات زیادی میتوان به دست آورد، اینهمه غرفه، کانتر و … در فرودگاه کرمان؟! هرکدام مشغول کاری بودند و نسبتاً هم شلوغ و پرمخاطب. تقریباً ویترینی از ظرفیتهای مختلف استان در همان فضای اولیه وجود داشت؛ امکان دسترسی به هر فضایی در استان از همینجا میسر بود و تمامی نداشت. برخلاف همیشه، دوست نداشتم از آن فضای بیروح قبلی هر چه سریعتر خارج شوم؛ اینجا دیگر مثل قبل نبود. اگر برای سرمایهگذاری، تجارت، گردشگری، بومگردی، اقامت، کار صنعتی و یا هر مورد دیگری به این شهر آمده بودم از همینجا میتوانستم به همه موارد دسترسی داشته باشم. افرادی هم که مقابل شما هستند و در حال مشاوره و راهنمایی هستند، خبره به نظر میرسند، گویا اینکه آموزشهای حرفهای دیدهاند، کاملاً مسلط، متین و باشخصیت. ظاهراً تا اینجای کار قطعات پازل در حال تکمیل است، ولی هنوز هم تردید دارم. از سالن بیرون میزنم، آنجا هم شگفتیهای دیگری نمایان میشود. سیستم حملونقل و لجستیک کاملاً هوشمند، پارکینگ هوشمند خورشیدی، خودروهای برقی و هیبریدی خودران و نیمه خودران با ایستگاههای شارژ هوشمند. ظاهراً دیگر مثل سابق نیست. چون هنوز کمی تردید دارم و هنوز میخواهم اطلاعات کسب کنم با یک خودروی هیبریدی لوکس همراه با راننده که به نظر میرسد آدم مطلعی است، راهی مقصد بعدی میشوم. در حال خروج از فرودگاه بهقصد کسب اطلاعات بیشتر سر صحبت را با او باز میکنم، از طرز صحبت کردنش مشخص است اطلاعات خوبی دارد. میگوید اگر در سه سال اخیر بار اول است که به این شهر میآیید در سامانه «ملک سلیمان» ثبتنام و احراز هویت کنید و از خدمات و تخفیفات فراوان در طول اقامت استفاده کنید. سامانه هم برای خودش دنیایی داشت، واقعاً مثل اینکه اتفاقاتی در این شهر افتاده است. از محوطه فرودگاه که بیرون میرویم کنجکاوانه به داخل شهر مینگرم، انگار دنبال کشف حقایقی هستم. بله چهره شهر دگرگونشده، معماری شهری بهکلی عوضشده، معابر، نمای هماهنگ ساختمانها، فضای سبز دلانگیز در دل اردیبهشت، خودروها، مبلمان شهری، فضای کسبوکار و حتی عبور و مرور عمومی، شهر رنگی دیگر به خود گرفته است. برخلاف قبل، اطلاعات کافی در مورد شهر و نقاط مختلف از طرق مختلف بهراحتی در دسترس است؛ دسترسیهای محلی کاملاً مشخص و سهلالوصول است. به نظر میرسد اکنون امکانات شهری با راحتی بیشتری در اختیار مردم قرار میگیرد. انگار اتفاقات خاصی در شهر افتاده؛ بهطوریکه چهره شهر دگرگونشده است.

ساختمانها، فضاهای شهری، دفاتر اصلی صنایع در سطح شهر، سیستم بهروز حملونقل شهری و حتی الگوی عبور و مرور مردم خبر از تغییری شگرف میدهد. به صحبتهای آن آشنای قدیمی در فرودگاه برمیگردم؛ ظاهراً باید این حجم از تغییرات را پذیرفت. راهاندازی بزرگترین مرکز جذب سرمایهگذاری داخلی و بینالمللی، عدم اعمال سلیقههای شخصی در مدیریت کلان استان با تکیهبر مدیران بومی، دلسوز و آگاه استان به مدت بیش از 20 سال، انجام سیستمی و فرایندی امور، راهاندازی بزرگترین مرکز فناوری و مهارت آینده کشور در استان که نمونهاش را در ارمنستان و بعضی کشورهای توسعهیافته دیده بودم با آن تأثیرات مثبت در کل اقتصاد کشور، بهبود فضای کسبوکار و حرکت به سمت کسبوکارهای جدید و نوظهور و پیشتازی استان در این خصوص، بازگشت حقوق دولتی معادن به استان و همچنین انتقال دفاتر اصلی آنها به استان، مأموریتگرا کردن دانشگاهها و مراکز علمی، آموزشی و پژوهشی، توسعه فرهنگ مطالبهگری عمومی و انتخاب درست نمایندگان مردم در مجلس و نهادهای تصمیمگیر، حذف موازی کاری نهادها، ارگانها و … ازجمله مواردی بود که در فرودگاه شنیدم و بیشتر شبیه شعار بود، ولی ظاهراً عملیاتی شده. حتماً باید علاوه بر سایر بازدیدهای شهری، مجدداً وی را ببینم تا فرایند این تغییر را از زبان او بشنوم و بدانم نقطه عطف آن کجا بوده. بهعنوان اولین بازدید از راننده خواهش کردم با تغییر مسیر مرا به «مرکز فناوریهای خلاقانه سردار دلها» ببرد و او هم با رویی گشاده و به گرمی از این پیشنهاد استقبال کرد. در بین راه هم از لزوم داشتن اطلاعات کافی در مورد شهر و همچنین دانستن چندین زبان زنده دنیا در حد معمول بهعنوان یکی از پیشنیازهای شغل خودش صحبت کرد. در بین راه سعی میکند اهمیت و ارزش جایی که قصد دیدن آن را دارم را بیان کند. همین موضوع کنجکاوی من را برای دیدن آنجا دوچندان میکند. استان کرمان با جمعیتی بالغ بر چند میلیون نفر که معادن مس، فولاد، روی، زغالسنگ و سنگ آن معروف و بهنوعی بهشت معادن ایران است، دارای مزیتهای نسبی فراوان در این حوزه است. طبیعتاً در سفر به این استان انتظار نداشتم با مراکز بزرگ توسعه فناوری مواجه شوم، اما اکنون به دنبال مرکزی خاص بودم و اشتیاق داشتم شنیدهها از این مرکز را با دیدن آن تطابق دهم.
بعد از حدود نیم ساعت رانندگی از فرودگاه به مرکز فناوریهای خلاقانه سردار دلها در مرکز شهر رسیدیم. این مرکز حدوداً 13 سالی هست که توسط خانوادهای خیّر به نام کرمانی پور در فضایی با زیربنای حدود 20 هزار مترمربع و در دوطبقه احداث شده است. این مرکز بهمنظور تقویت خلاقیت کودکان کرمانی در حوزهی رسانههای دیجیتال ایجادشده و کودکان و نوجوانان 12 تا 18 ساله بهصورت آزاد و بدون پرداخت هیچ هزینهای پذیرش میشوند. مرکز سردار دلها توسط خانم شهیدی و همسرش اداره میشود و هدف آنها صرفاً ایجاد فضایی برای کودکان کرمان از هر طبقه اجتماعی برای دسترسی به مربیان کارآزموده، امکانات، تجهیزات و دورههای آموزشی بهمنظور خلق ارزش و اثر هنری در حوزهی رسانههای دیجیتال است. در این جا هیچ مسابقهای بین کودکان برگزار نمیشود و هیچ رقابتی وجود ندارد و صرفاً تلاش میکنند شرایط یکسان و عادلانهی دسترسی به فناوری را برای همهی کودکان کرمانی اعم از فقیر و غنی فراهم کنند. هرساله حدود 10 هزار کودک کرمانی به این مرکز وارد میشوند و در کنار آموزش نرمافزارهای حرفهای طراحی، عکاسی، فیلمسازی و آهنگسازی، برخی مهارتهای دیگر مانند روش ارائهی مطلب و نگرش مثبت به رویدادها و پدیدهها را هم بهطور مستقیم و غیرمستقیم آموزش میبینند. بسیاری از اشخاص مهم و هنرمندان تأثیرگذار کشوری نیز به این مرکز دعوت میشوند تا برای کودکان سخنرانیهای انگیزشی ارائه کنند. آنچه این مرکز را متمایز میکند، اشتیاق کودکان برای حضور در آن در ساعات بعد از مدرسه و فضای دوستانه و دلنشین آن است. بیاختیار به یاد این بیت افتادم که «چوب معلم ار بود زمزمهی فناوری، جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را».
در طبقهی دوم این مرکز هم برخی شرکتهای تجاری مانند دیجی کالا، آوا پرداز، مراکز تحقیقاتی صنایع بزرگ استان و شرکتهای فناوری محلی حضور دارند که حمایت مادی این مرکز را به همراه سایر خیرین به عهدهدارند. کودکان بعد از گذراندن دورههای تقویت خلاقیت در این مرکز و وقتی به سن 19 سالگی میرسند بسته به تمایل، توانایی و سبد مهارتی که برایشان تشکیلشده، به دو شعبه این مرکز هدایت میشوند. کرمان استودیو (Kerman Studio) که به امور هنری میپردازد و کرمان لبز (Kerman Labs) که به امور فناوری و مهارت درزمینهی برنامهنویسی میپردازد. هدف این دو شعبه تسهیل کاریابی و ورود جوانانی که عمدتاً بدون تحصیلات دانشگاهی هستند به بازار کار است. کرمان لبز عموماً بهصورت شبانهروزی فعالیت میکند و افرادی در بازهی سنی 19 تا 60 سال در این مرکز در قالب تیمهای چهار نفره مشغول انجام پروژههای مرکز هستند. در کرمان لبز حتی روانکاوانی حضور دارند که در کنار تیمها بر روی روحیهی تیم و نوع نگرش آنها به مقولهی کار و مشارکت در توسعهی اقتصادی کشور کار میکنند.

کرمان لبز ماهیت یک پیش شتابدهنده را دارد و شرکتهای بزرگ صنعتی و معدنی مانند مس سرچشمه و گل گهر هم با کرمان لبز همکاری دارند و برخی پروژههای خود را به این مرکز میسپارند. این مجموعه برای ایجاد فرصتهای برابر برای کودکان در مناطق دورافتاده و محروم استان، اقدام به اعزام کامیونتهایی با نام Skill Box (باکس مهارتی) به این مناطق میکند. این کامیونتها به تجهیزات کامپیوتری مجهز شده و مانند یک کارگاه کوچک سیار در نزدیکی مدارس مستقر شده و توسط مجموعه کنترل و مدیریت میشوند. در حال حاضر تعداد 30 دستگاه باکس مهارتی در شهرها و روستاهای مختلف استان فعالیت دارند و حدود 200 دانشآموز را آموزش میدهند. این مجموعه سعی میکند نواقص سیستم آموزشی مدارس و دانشگاههای کشور را جبران کند و همچنین شکاف مهارت (Skill Gap) ایجادشده در جهان و در مقیاس کوچکتر در کشور و استان را پُر کند؛ با این مضمون که «برای کودکان 12 تا 18 ساله، خلاقیت بسیار مهمتر از نوآوری است».واقعیت این است که خروجی سیستم آموزشی مدارس و دانشگاه، افرادی با دانش محدود است که مهارتهای لازم برای ورود به بازار کار مبتنی بر فناوری را ندارند.

آنچه این بازدید را برای من جالب کرد، درک اهمیت آموزشهای مهارت محور برای دانشآموزان است که باعث رشد فرهنگ کشور و تقویت روحیه امیدواری در میان جوانان این خطه و حتی کشور شده و نیز تأمین نیروی کار بدون نیاز به طی شدن دورههای طولانی و چندین سالهی دانشگاهی و با انبوهی از واحدهای کم ربط و بیربط به واقعیتهای محیط کار است. از طرفی این فعالیت باعث افزایش نرخ اشتغال در استان شده و فرهنگ سنتی کشور در ضرورت نانوشتهی دنبال کردن شغل پدری را در میان کودکان کرمانی اندکاندک تغییر داده است. اگر به نرخ اشتغال ایجادشده توسط این مرکز برای افراد بیعلاقه به حضور در دانشگاه و یا قشر زنان در کشور توجه کنیم، به نقش راهبردی این مرکز در تأمین نیروی کار و ایجاد اشتغال پی خواهیم برد؛ «چیزی که در کشور ما جای آن همیشه خالی بوده است» .

با بازدید این مرکز تقریباً بهیقین رسیدم که کرمان اکنون در مدار توسعه پایدار قرارگرفته و از صمیم قلب خوشحال شدم. بیخود نبود که از قدیم گفتهاند:
«هرچند که از روی کریمان خجلیم
غم نیست که پرورده این آب و گلیم
در روی زمین نیست چو کرمان جایی
کرمان دل عالم است و ما اهل دلیم» ///
