جنگ زیرساخت‌ها و دانـــش تاریـــخ

/// در جنگ‌های بزرگ، آنچه ویران می‌شود فقط به میدان نبرد، اماکن نظامی، ادوات رزمی و یا سامانه‌های دفاعی محدود نیست؛ جنگ همچون سیلی ویرانگر به کالبدِ زندگیِ اجتماعی حمله می‌کند: به راه‌ها، پل‌ها، کارخانه‌ها، نیروگاه‌ها، پالایشگاه‌ها، شبکه‌های آب، بیمارستان‌ها، بندرها، راه‌آهن‌ها، انبارهای غذا، مراکز دارویی، کتابخانه‌ها، دانشگاه‌ها و محله‌های شهری. نبرد رمضان نشان داد در تلاطمِ سهمگینِ امواجِ غضب‌آلودِ جنگ، حتی آثارِ تاریخی‌ای که ظاهراً به‌عنوان میراث فرهنگی بشریت به ثبتِ جهانی رسیده‌اند نیز از ترکشِ حملات ناجوانمردانه مصون نیستند. به همین دلیل، «جنگِ زیرساخت‌ها» فقط جنگ علیه ابزارهای مادی یک جامعه نیست؛ بلکه‌ حافظه‌ی جمعی، مهارت، تداومِ تاریخی و شیوه‌ی زیستنِ آن جامعه را نیز هدف می‌گیرد. 

اگر «زیرساخت» را فقط در معنای فنی آن بفهمیم، تخریب یک پل یا یک کارخانه صرفاً خسارتی اقتصادی یا لجستیکی به نظر می‌رسد. بماند که در تحلیل و تبیین ابعاد این خسارات اقتصادی نیز گاه با روایت‌های نسنجیده، شتاب‌زده و غیرعلمی از سوی برخی جریان‌های سیاسی و رسانه‌ای مواجه می‌شویم؛ اما اگر بخواهیم با عینک تاریخی-فرهنگی به این مسئله بنگریم، می‌بینیم که بسیاری از زیرساخت‌ها حامل زمانند: در آن‌ها تجربه‌ی نسل‌ها، روایت‌های محلی، هویت شغلی، خاطره‌ی شهری و تصور یک جامعه از توانایی‌های خود، رسوب کرده است. از اینجا اهمیتِ دانش تاریخ آشکار می‌شود. تاریخ فقط «علم گذشته» نیست؛ بلکه دانشی است برای «فهمِ تداوم». وظیفه‌ی مورخ در برابر جنگ‌های ویرانگر فقط این نیست که پس از پایانِ فاجعه بنویسد: «چه اتفاقی افتاد؟» تاریخ می‌تواند پیش از وقوعِ جنگ هشدار دهد، در خلال جنگ حافظه‌ی جمعی را بیدار نگه دارد و پس از جنگ راهنمایی برای بازسازی باشد. به بیان دیگر، دانش تاریخ در برابر جنگِ زیرساخت‌ها وظیفه دارد نشان دهد که «تخریب زیرساخت، گاه به معنای تخریب بخشی از فرهنگ است»؛ فرهنگی که نه‌فقط در موزه‌ها، کتاب‌ها و بناهای تاریخی، بلکه گاهی در کارخانه‌ها، راه‌آهن‌ها، شبکه‌های آبیاری، بنادر، نهادهای علمی و حتی شرکت‌های تولید دارو حضور دارد.

فرهنگ را نباید به معنایی موزه‌ای و تزئینی فهمید. فرهنگ یک جامعه صرفاً شامل شعر، موسیقی، لباس‌های محلی، آیین‌های سنتی یا شیوه‌های کهن معماری نیست. فرهنگ در معنای وسیع خود، مجموعه‌ای از خاطرات، مهارت‌ها، عادت‌ها، نهادها و شیوه‌های زندگی است که جامعه از طریق آن‌ها خود را در ادوارِ مختلف بازتولید می‌کند. یک کارخانه‌ی فولاد، اگر با زندگیِ چند نسل از مردمِ سکونتگاه‌های پیرامونِ خود پیوند خورده باشد، اگر حافظه‌ی جمعی و خاطرات شفاهیِ کارگران و مهندسان و خانواده‌های ایشان را ساخته باشد، اگر اتحادیه‌های صنفی با دغدغه‌های مشخصی درست کرده باشد، اگر منجر به شکل‌گیری محله‌های مسکونی مشخصی در نواحی پیرامون با هویت خاص شده باشد و در نهایت اگر باعث شده باشد تصویر یک «شهر یا منطقه‌ی صنعتی» در آن بخش از کشور شکل بگیرد، آن‌وقت نابودی این کارخانه‌ی فولاد ـ فارغ از ضربه‌ی سختی که به کلیت اقتصاد کشور وارد می‌سازد ـ یک خسارت فرهنگی جدی نیز هست؛ و این تازه جدا از تبعات فرهنگی ـ اجتماعی است که به دنبال بیکار شدنِ کارگران و تهدید معیشت چند صد یا چند هزار خانوار به وجود خواهد آمد.

یک پل اگر در حافظه‌ی شهری جای گرفته یا تسهیلگر ارتباطات، آیین‌ها، تجارت، مهاجرت و ملاقات‌های روزمره‌ی مردم باشد و یا به‌طورکلی اگر از حیث طراحی و اجرا نماد توانمندی‌های دانش مهندسی یک جامعه باشد، آن‌وقت دیگر یک سازه‌ی مهندسی ساده نیست؛ بلکه یک «نماد فرهنگی» است.

یک شرکت دارویی، اگر حامل دانش انباشته، تجربه‌ی پژوهشی، اعتماد عمومی و باورِ جمعی نسبت به توانمندی ملی در عرصه‌ی سلامت باشد، دیگر صرفاً یک بنگاه اقتصادی نیست که تخمین خساراتِ آن با چند جدول و یا نمودار کمّی قابل جمع‌بندی باشد.

پس نابودی زیرساخت‌های صنعتی نیز در لایه‌های پنهان خود، خسارت‌های فرهنگی به دنبال دارد. هنگامی‌که چنین زیرساخت‌هایی در جنگ آسیب می‌بینند، آنچه از دست می‌رود فقط آجر، بتن، ماشین و سرمایه نیست؛ بخشی از «حافظه‌ی عملی» و «هویت جامعه» نیز از میان می‌رود.

تاریخِ جنگِ زیرساخت‌ها

تاریخ به ما می‌آموزد که از آغاز تمدن‌، زیرساخت‌ها بخشی از قدرت و هویت جوامع بوده‌اند. در تمدن‌های رودخانه‌ایِ باستان، شبکه‌های آبیاری، سدها، کانال‌ها و انبارهای غله، بنیانِ زندگی اجتماعی را تشکیل می‌دادند. در بین‌النهرین، مصر، ایران، هند و چین، آب فقط منبع کشاورزی نبود؛ بلکه سازمانِ سیاسی، تقویم، مالکیت، آیین‌ها و باورها و حتی تصور مردم از نظمِ کیهانی با کنترل آب پیوند داشت؛ بنابراین تخریب شبکه‌های آب در جنگ، صرفاً کاهش محصول کشاورزی نبود؛ «فروپاشی یک شیوه‌ی زندگی» بود.

در دنیای باستان ‌وقتی جنگی در می‌گرفت، علاوه بر اینکه شهرها به محاصره در می‌‌آمدند و باروها و استحکامات دفاعی ویران می‌شدند، لشکریانِ مهاجم مزارع را می‌سوزاندند، قنات‌ها را تخریب می‌کردند، کانال‌ها را می‌بستند، انبارها را غارت می‌کردند و حتی معابد و پرستشگاه‌های قوم مغلوب را پایمال کرده و به آتش می‌کشیدند. قطعاً در ادبیات جوامعِ باستانی، واژگانی چون زیرساخت، میراث فرهنگی و… به شکل امروزی وجود نداشت، اما همان زمان هم مردم می‌فهمیدند که «نابودیِ آب و زمین، نابودیِ امکان ادامه‌ی زندگیِ جمعی» است. از این رو، پادشاهان‌ وقتی پیروز می‌شدند و کتیبه‌های سنگی و گِلیِ «فتح‌نامه» می‌نوشتند، با یادآوری انبوهی از خسارات و ویرانی‌ها و تحقیرهایی که بر قوم مغلوب وارد ساخته بودند، حس برتری‌جوییِ خود را به شکل جنون‌آمیزی اِرضا می‌کردند! همان‌طور که شاهِ درنده‌خویِ بین‌النهرینی، آشوربانیپال، بعد از تسخیر شوش در میانه‌ی سده‌ی هفتم قبل از میلاد، با افتخار از دستور خود برای ویرانی کامل این شهر یاد می‌کند.

اینجاست که چهره‌ی یگانه‌ی کوروش بزرگ در تاریخ جهان، به‌مانند خورشید می‌درخشد. کورش پس از فتح مسالمت‌آمیز بابِل در 539 ق.م. به بازسازیِ گوشه‌ای از حصارِ شهر که در جریان ورود سپاهیان آسیب دیده بود، دستور داد و فرمان بخششِ عمومی صادر کرد؛ اما فاتحان تاریخ، همه از جنسِ کوروش نبودند.

در قرون میانه نیز بارها جنگ‌های عظیم منجر به نابودی زیرساخت‌های اقتصادی و صدمات فرهنگی شد که از برجسته‌ترین نمونه‌های آن، یورش مغولان به ایران، آسیای مرکزی و بین‌النهرین بود (قرن 7 هـ/ 13 م.). در این حملات شهرهایی چون مرو، نیشابور، بخارا، سمرقند و بغداد که از آبادترین شهرهای دنیا در آن زمان بودند، به ویرانی کشیده شدند. این شهرها صرفاً مجموعه‌ای از خانه‌ها، محله‌ها و بازارها نبودند. آن‌ها مراکز مهم علم‌آموزی، کانون تهیه‌ی نسخه‌های خطی در زمینه‌های مختلف علم و ادب، خاستگاه دانشمندان، پزشکان، هنرمندان، ادبای بزرگ و حلقه‌های مهم یک شبکه‌ی فرهنگی بزرگ‌تر بودند که جهان ایرانی ـ اسلامی را می‌ساخت. هجوم گسترده و بی‌امان مغولان، علاوه بر برهم زدن نظم سیاسی در جنوب غربی آسیا، باعث تخریب شبکه‌ی راه‌ها و کاروانسراها، ناامنی و رکود تجارت، نابودی سیستم‌های آب‌رسانی و شیوه‌های کشاورزی، از بین رفتن کانون‌های علمی و مهاجرت دانشمندان و صاحبان صنایع و حِرَف شد و ادامه‌ی حیات جوامع مسلمان در ایران و بین‌النهرین را با تهدید جدی مواجه ساخت. اگرچه ایستادگی و تلاش بزرگ‌مردانی چون خواجه‌نصیرالدین طوسی، عطا ملک و برادرش شمس‌الدین جوینی و خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی، ماشینِ جنگیِ مغولان را متوقف کرد و از سربازانِ درنده‌خوی استپی، شاهان و شاهزادگانِ حامیِ فرهنگ و هنر و ادب ساخت، اما هنوز زخمِ ایلغارِ مغولان در حافظه‌ی جمعیِ ما ایرانیان التیام نیافته است.

با ورود به دوران مدرن، پیوند جنگ و زیرساخت، شکل تازه‌ای یافت. انقلاب صنعتی، راه‌آهن، کارخانه، تلگراف، بندرهای مدرن و شبکه‌های انرژی را به عناصر اصلی قدرتِ دولت‌ها تبدیل کرد. از این پس جنگ فقط میان ارتش‌ها نبود؛ توان صنعتی و لجستیکی کشورها نیز وارد میدان شد. جنگ جهانی اول (1914-1918 م.) نمونه‌ای بزرگ‌ از همین واقعیت بود. در این جنگ، مناطق وسیعی از فرانسه و بلژیک به میدان نبرد، اشغال و تخریب صنعتی تبدیل شدند. راه‌آهن‌ها، پل‌ها، معادن، کارخانه‌ها، روستاها، کلیساها، مزارع و شهرها آسیب دیدند. در شمال فرانسه، تخریب تأسیسات صنعتی و معادن زغال‌سنگ فقط به معنای از دست رفتن ظرفیت تولید نبود؛ جوامع کارگری، مهارت‌های صنعتی، زندگی شهری و هویت منطقه‌ای نیز دچار گسست شدند. شهرهایی که قرن‌ها حامل حافظه‌ی محلی بودند، زیر آتش توپخانه تغییر چهره دادند. کلیسای جامع رِنس (Notre-Dame de Reims) که در تاریخ پادشاهی فرانسه و هویت ملی فرانسوی‌ها جایگاه نمادین داشت، در اثر حملات آلمان آسیب دید و این آسیب در افکار عمومی به‌عنوان ضربه‌ای به تمدن و فرهنگ ملی فرانسه تلقی شد؛ اما از دید مورخان، این رویداد ارزشی نمادین دارد، زیرا تخریب راه‌آهن‌ها، کارخانه‌ها و روستاها نیز بخشی از ویرانیِ فرهنگی بود؛ چون زندگی روزمره، حافظه‌ی جمعی و شیوه‌ی معیشت را نابود می‌کرد.

جنگ جهانی دوم (1939-1945) اوجِ تبدیل زیرساخت به میدان نبرد بود. در این جنگ، شهرها و صنایع به‌صورت سیستماتیک هدف قرار گرفتند. بمباران لندن و شهرهای بریتانیا فقط برای نابودی ساختمان‌ها نبود؛ هدف، شکستن روحیه و اختلال در زندگی شهری بود؛ اما لندن صرفاً پایتخت سیاسی نبود؛ شهری با محله‌ها، بازارها، کلیساها، ایستگاه‌ها، کارگاه‌ها و حافظه‌ی جمعی و تاریخ ملی انگلستان بود. تخریب شهری، تجربه‌ی فرهنگی شهروندان را دگرگون کرد. در آلمان نیز بمباران شهرهایی چون هامبورگ و درسدن، افزون بر نابودی تأسیسات صنعتی و حمل‌ونقل، خسارت‌های فرهنگی به بار داشت. درسدن، بویژه، به دلیل جایگاه هنری، معماری و تاریخی‌اش، نمونه‌ای است که در آن تخریب شهر به‌مثابه نابودی یک «نماد فرهنگی» فهمیده شد.

در شرق آسیا نیز بمباران توکیو و سپس فاجعه‌ی هیروشیما و ناکازاکی (1945 م.) نشان داد که وقتی شهری نابود می‌شود، فقط ساختمان‌ها از میان نمی‌رود؛ بلکه انسان‌ها ـ اعم از پیر و جوان و کودک و زن و مرد ـ با کوله‌باری از خاطرات، روابط خانوادگی، احساسات، توانمندی‌ها و مهارت‌هایشان، نابود می‌شوند. اگرچه هیروشیما پس از جنگ به نمادی جهانی از «رنج اتمی» تبدیل شد، اما آنچه واقعاً در آن لحظه و آن ساعت رخ داد با هیچ آمار و ارقامی قابل توصیف نیست. تاریخ در اینجا وظیفه دارد از اعداد بی‌روح و بی‌معنا به رنج زیسته‌ی واقعیِ ژاپنی‌ها برسد.

یکی از برجسته‌ترین نمونه‌های تخریب زیرساخت به‌مثابه‌ی حمله‌ی فرهنگی، ویرانیِ ورشو در جنگ جهانی دوم است. پس از قیام ورشو در ۱۹۴۴، نیروهای آلمانِ نازی بخش بزرگی از شهر را به‌طور برنامه‌ریزی‌شده ویران کردند. این ویرانی فقط پیامد جنگ خیابانی نبود، بلکه اقدامی تنبیهی و نمادین علیه پایتخت و حافظه‌ی ملی لهستان بود. کاخ‌ها، کتابخانه‌ها، آرشیوها، کلیساها، خانه‌ها، خیابان‌ها و زیرساخت‌های شهری به‌کلی نابود شدند. پس از جنگ، بازسازیِ ورشو نیز صرفاً پروژه‌ای مهندسی نبود؛ کوششی برای بازگرداندن «حافظه‌ی ملی» بود. بازسازی شهر قدیم ورشو بر پایه‌ی نقاشی‌ها، نقشه‌ها، عکس‌ها و اسناد تاریخی انجام شد و همین نشان می‌دهد که تاریخ چگونه می‌تواند پس از جنگ به ابزار بازسازیِ فرهنگی تبدیل شود. اگر پیشینه و مستندات تاریخی وجود نداشت، احیای چهره‌ی تاریخی شهر ممکن نبود.

نمونه‌ی مهم دیگر، تخریب پلِ موستار (Mostar) در بوسنی است. این پل که در قرن شانزدهم توسط عثمانی‌ها ساخته شده بود و قرن‌ها دو سوی شهر را به هم وصل می‌کرد، در جنگ بوسنی در سال ۱۹۹۳ تخریب شد. از نظر نظامی، می‌شد آن را یک مسیر ارتباطی مهم دانست؛ اما اهمیت فرهنگیِ آن فراتر از نقشِ ارتباطی‌اش بود. پلِ موستار نماد همزیستی، پیوند میان جوامع، معماری چشم‌نوازِ تاریخی و بخشی از حافظه‌ی شهری بود. تخریب آن در سطح جهانی به‌عنوان ضربه‌ای به فرهنگ و همزیستی بوسنی تلقی شد. بازسازی بعدی پل نیز صرفاً بازسازی یک مسیر عبور نبود؛ بلکه نوعی ترمیمِ نمادین بود. این مثال به‌روشنی نشان می‌دهد که یک زیرساخت می‌تواند همزمان سازه‌ی مهندسی، اثر تاریخی و نماد فرهنگی باشد.

اما در روزگارِ ما و در جنگ‌های معاصر، زیرساخت‌های حیاتی بیش از پیش به هدف تبدیل شده‌اند: نیروگاه‌ها، شبکه‌ی برق، آب، مخابرات، بیمارستان‌ها، بنادر، پالایشگاه‌ها، فرودگاه‌ها و حتی ساختمان‌های آموزشی ممکن است (مستقیم یا غیرمستقیم) مورد حمله واقع شوند. در چنین وضعی، پرسشِ فرهنگی پیچیده‌تر می‌شود. ممکن است یک نیروگاه یا مرکز مخابرات، به‌خودی‌خود بنای تاریخی نباشد؛ اما نابودی آن می‌تواند «زندگی فرهنگی» را فلج کند. بدون برق، مدرسه و دانشگاه از کار می‌افتد، بیمارستان‌ها مختل می‌شوند، رسانه و نشر آسیب می‌بیند، آرشیوهای دیجیتال در خطر قرار می‌گیرند، شبکه‌ی ارتباطات قطع می‌شود و… .

 بنابراین حتی اگر تخریب یک زیرساخت از نظر حقوقی «حمله به میراث فرهنگی» نامیده نشود، از نظر اجتماعی و تاریخی می‌تواند صدمه‌ای فرهنگی پدید آورد. تاریخ دقیقاً برای فهم همین پیامدهای غیرمستقیم ـ اما ضروری ـ است.

وظیفه‌ی دانش تاریخ

در برابر چنین جنگی، وظیفه‌ی نخست دانش تاریخ، شناسایی زیرساخت‌های دارای ارزش فرهنگی (پیش از بحران) است. هر کشوری باید بداند کدام عناصر زیربنایی آن فقط از نظر فنی مهم نیستند، بلکه بخشی از هویت تاریخی و اجتماعی‌اند. این کار نیازمند همکاری مورخان، باستان‌شناسان، جامعه‌شناسان، معماران، مهندسان، آرشیویست‌ها، متخصصان میراث فرهنگی، اتحادیه‌های صنفی و جوامع محلی است. ممکن است برای یک کشور، یک راه‌آهنِ قدیمی نماد ورود به «عصر جدید» باشد؛ برای کشوری دیگر، یک بندر مرکز حافظه‌ی تجاری و مهاجرتی باشد؛ برای شهری، یک کارخانه‌ی نساجی یا فولاد، کانون هویتِ صنعتی-کارگری باشد؛ و برای جامعه‌ای درگیرِ تحریم یا جنگ، یک شرکتِ دارویی نماد استقلال علمی و توانمندی ملی در عرصه‌ی سلامت و بهداشت باشد. تاریخ باید این لایه‌ها را پیش از بحران، مستند کند.

وظیفه‌ی دوم تاریخ، مستندسازی عمیق و چندلایه است. مستندسازی فقط به معنای عکس گرفتن از بناها نیست. باید نقشه‌ها، اسناد فنی، تاریخ تأسیس، روایت کارکنان، مهارت‌های خاص، اصطلاحات حرفه‌ای، ارتباط زیرساخت با محله و شهر، نقش آن در زندگی روزمره و جایگاه آن در حافظه‌ی عمومی ثبت و بررسی شود. اگر کارخانه‌ای نابود شد، شاید بتوان با سرمایه و فناوری کالبدِ فیزیکیِ آن را دوباره ساخت؛ اما اگر دانشِ تجربیِ کارکنان، آرشیو تولید، خاطره‌ی نهادی و شبکه‌ی انسانیِ آن از میان برود، «بازسازیِ واقعی» بسیار دشوار خواهد بود. در این معنا، تاریخ شکلی از «بیمه‌ی فرهنگی» است: چیزی را نگه می‌دارد که ممکن است در لحظه‌ی انفجار یا آتش‌سوزی نابود شود، اما در حافظه و سند می‌تواند به حیات خود ادامه دهد.

در خلال جنگ، تاریخ به «حافظه‌ی اضطراری» بدل می‌شود. جنگ سرعتی دارد که معمولاً فرصتِ تأمل را از جامعه می‌گیرد. بناها ویران می‌شوند، مردم جابه‌جا می‌شوند، آرشیوها می‌سوزند و روایت‌ها زیر فشار تبلیغات و درد پراکنده می‌گردند. در چنین شرایطی، تاریخ باید تا حد ممکن تخریب‌ها را ثبت کند؛ اما این بخش از کارِ تاریخی امروز بیشتر بر عهده‌ی خبرنگارانِ شجاع و آزاده است. آن‌ها باید با قلم و دوربینِ خود ثبت کنند که: چه چیزی تخریب شد، چه زمانی، با چه پیامدی، چه کسانی از آن استفاده می‌کردند، چه دانشی در آن نهفته بود و چه نقشی در زندگی فرهنگی جامعه داشت. این ثبت نه‌فقط برای تاریخ‌نگاریِ آینده، بلکه برای پیگیریِ حقوقی، بازسازی، جبران خسارت و حفظ کرامتِ آسیب‌دیدگان اهمیت دارد. جامعه‌ای که خسارت خود را دقیق ثبت نکند، بعداً در توضیح آنچه از دست داده ناتوان خواهد بود.

پس از جنگ، نقش تاریخ حتی مهم‌تر می‌شود. بازسازی معمولاً تحت فشارِ فوریت‌ها انجام می‌شود: باید پل ساخت، برق‌کشی کرد، کارخانه راه انداخت، دارو تولید کرد و مدرسه ساخت. این فوریت واقعی است، اما اگر بازسازی فقط فنی باشد، ممکن است «پیوستگیِ فرهنگیِ» جامعه آسیب ببیند. در چنین شرایطی، تاریخ می‌تواند بگوید: کدام بنا باید با شکل تاریخی خود احیا شود؟ کدام زیرساخت باید نوسازی شود اما نام، خاطره و نقش نمادینش حفظ گردد؟ کدام ویرانه باید به یادمان تبدیل شود؟ کدام محله نباید تحت عنوان نوسازی از حافظه‌ی ساکنانش تهی شود؟ بازسازی ورشو، بازسازی پل موستار و تلاش‌های پس از جنگ جهانی برای احیای شهرها و موزه‌ها نشان می‌دهد که «بازسازیِ فرهنگی، بدون دانشِ تاریخی ممکن نیست».

تاریخ همچنین باید به سیاستمداران گوشزد کند که صدمه‌ی فرهنگی را فقط به آثار فاخر و برجسته محدود نکنند. بسیاری از خسارت‌های فرهنگی در جنگ، در جاهایی رخ می‌دهد که کمتر باشکوهند: یک کارخانه‌ی محلی، یک ایستگاه راه‌آهن کوچک، یک چاپخانه، یک درمانگاه، یک بازار روز، یک بندر ماهیگیری، یک شبکه‌ی آب‌رسانی، یا یک مرکز آموزشی کوچک. برای مردم، این مکان‌ها گاه بیش از بناهای عظیم حامل خاطره‌اند. «تاریخِ اجتماعی» و «تاریخِ شفاهی» در اینجا اهمیت ویژه‌ای دارند، زیرا می‌توانند صدای کارگران، تکنسین‌ها، پرستاران، رانندگان، داروسازان، ساکنان محله‌ها و خانواده‌هایی را ثبت کنند که زندگی‌شان با زیرساخت‌های آسیب‌دیده گره خورده بود. بدون این صداها، روایتِ جنگ به روایتِ دولت‌ها، ژنرال‌ها و بناهای بزرگ محدود می‌شود.

در نهایت، دانش تاریخ به «عدالتِ ترمیمی» کمک می‌کند. وقتی زیرساختی نابود می‌شود، خسارت فقط در ترازنامه‌ی دولت یا شرکت ظاهر نمی‌شود. کارگرانی هویت شغلی خود را از دست می‌دهند، بیماران از دسترسی به دارو محروم می‌شوند، دانشجویان از آموزش باز می‌مانند، خانواده‌ها مهاجرت می‌کنند، محله‌ها از هم می‌پاشند و مهارت‌هایی که سال‌ها طول کشیده تا شکل بگیرند، پراکنده می‌شوند. تاریخ با مرئی‌کردن این لایه‌ها، بازسازی را انسانی‌تر و عادلانه‌تر می‌کند. به سیاست‌گذار می‌گوید که جبران خسارت فقط پرداخت پول یا ساخت سازه نیست؛ «باید حافظه، مهارت، اجتماع و کرامت نیز ترمیم شود».

نتیجه‌

بنابراین، در عصر جنگ‌ زیرساخت‌ها، «دانشِ تاریخ» دانشی حاشیه‌ای یا تزئینی نیست. تاریخ به ما یادآوری می‌کند که زیرساخت‌ها کالبدِ مادی فرهنگ هستند. پل‌ها، کارخانه‌ها، شبکه‌های آب، راه‌آهن‌ها، بنادر، نیروگاه‌ها، دانشگاه‌ها و شرکت‌های دارویی، اگر در طول زمان با حافظه و زندگی مردم گره خورده باشند، بخشی از «هویتِ جمعی» می‌شوند. نابودی آن‌ها می‌تواند هم زمان خسارت اقتصادی، اجتماعی، علمی و فرهنگی باشد. وظیفه‌ی تاریخ این است که این حقیقت را روشن کند، از گذشته برای آینده درس بگیرد، ارزش‌های پنهان زیرساخت‌ها را پیش از بحران شناسایی کند، در زمان جنگ حافظه‌ی اضطراری جامعه را حفظ کند و پس از جنگ بازسازی را از سطحِ مهندسی به سطحِ «ترمیمِ تمدنی» ارتقا دهد.

اگر جامعه‌ای این نقش تاریخ را نادیده بگیرد، شاید پس از جنگ بتواند ساختمان‌ها را دوباره بسازد، اما «پیوستگی فرهنگی» خود را از دست خواهد داد. ممکن است کارخانه‌ای تازه بنا شود، اما جامعه‌ی حرفه‌ای پیشین دیگر وجود نداشته باشد؛ پلی ساخته شود، اما حافظه‌ی مشترک پیرامون آن ترمیم نشود؛ شهری بازسازی شود، اما روح تاریخی آن در میان بتن‌های تازه گم شود؛ اما اگر تاریخ در کنار مهندسی، اقتصاد، حقوق و سیاست بنشیند، بازسازی معنای عمیق‌تری پیدا می‌کند: نه‌فقط بازگرداندن کارکرد، بلکه حفظ امکان تداومِ یک جامعه. در این معنا، تاریخ در برابر جنگ زیرساخت‌ها «دانشی برای بقاست»؛ دانشی برای آن‌که حتی پس از ویرانی، رشته‌های حافظه، مهارت و هویت از هم نگسلد. ///

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *